خرید بک لینک
مطلبی رو مدتها پیش نوشته بودم. دیروز در پیشنویسها پیداش کردم. فکر میکردم منتشرش کردم اما نکرده بودم! مطلب رو خوندم. از اسرار مگوی همسر در اون مطلب نوشته بودم. فهمیدم انگار اجازه ندارم هر چیزی رو بنویسم :) گاهی از همسرم میپرسم، چه چیز من رو دوست داری؟ معمولا شروع میکنه به گفتن خصوصیات ظاهری. وقتی بهش میگم اینا رو که خیلی از زنهای دیگه هم دارن. گاهی اشاره میکنه به اینکه این خصوصیات من خاص (!) هستند. اینجور مواقع من فکر میکنم همسرم زیبایی رو از یک مفهوم عام، تبدیل کرده به یک مصداق، یک تجسد خاص و اون رو منحصرا روی من تطبیق داده. گاهی هم در جوابم میگه که چون تو کمالات دیگری هم داری، این ظاهر هم برای من خاص هست. اینجور مواقع من فکر میکنم همسرم کمالات ظاهری مد نظرش رو تنها در صورتی که در مصداق با کمالات باطنی تجمیع شده باشند، میپسنده.  (تفاوتهای اینها از نظر فلسفی قابل توجه هست اگر دقت کنید) نکته دیگه اینکه مصطفی جان معتقده که مردها درسته که در مواجهه با جنس مخالف از طریق حواسشون تحریک میشن، اما در نگاه اول این اتفاق نمیافته، بلکه باید بهش فکر کنند تا تحریک بشن. باید چشمچرانی کنند... یعنی مرغ خیال رو باید پرواز داد تا برای تشنگی روح و روان، خوراک بیشتری از اون ظاهر زیبا پیدا کرد. بنابراین ما اون سرِ طیفِ هرزگی رو خوب میدونیم چی به چیه. از چشمچرانیهای ساده بگیر تا التذاذهای رنگارنگ و سیریناپذیرِ بیمارگونه. اما اون سرِ طیفِ زندگی متعهدانه رو نمیدونیم چیه. مجردها تصور میکنند که اگر متاهل بشن، در مواجهه با این همه زیبایی در خیابانهای شهر، باز هم دلشون هوس تنوع میکنه و به همسر خودشون قانع نمیشن، سیراب نمیشن... متاهلهای سنتی و قدیمیتر هم تاهل براشون ی

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 17:53

میدونم ممکنه ریا بشه و از این حرفها، اما دوست دارم بنویسم تا ثبت بشه... یکی از دلایلی که وبلاگ مینویسم، در حالی که مخاطب زیادی نداره، به امید اینه که شهید بشم. با همسرم مصطفی، دوتایی. ما خیلی در مورد شهید شدنمون با هم حرف میزنیم... چه اتفاق بیافته و چه نه، برای من شیرین و لذتبخشه... من فکر کردم اون روز که هر دوی ما در این دنیا نیستیم، چه کسی میخواد زندگی ما رو روایت کنه؟ شاید ما آدمهای ارزشمندی نباشیم اما روایت کردن، یک وظیفه است. یک رسالت هست. و من دلم میخواد بنویسم تا این وظیفه رو زودتر انجام بدم و دیگه دلیلی نداشته باشه که خداوند بخواد من رو به خاطرش در این دنیا نگهداره. این زیباترین پایانبندی زندگی متاهلی منه. همونطور که در مطلب قبل نوشتم، خیلی چیزها هست که اجازه ندارم در این وبلاگ بنویسم، در مورد شوهرم!  تقریبا چیز زیادی نیست که من در موردش ندونم. جزئیات فضای کار و وقایع مهم رو ازش میپرسم یا خودش برام تعریف میکنه.ما تصمیمات مهم رو با هم میگیریم. به جز استثنائی مثل اون ماجرای شغلیای که سال ۱۴۰۱ اتفاق افتاد و من راضی نبودم. هرچند من هیچوقت دنبال این نیستم که همسر رو وادار به انجام کاری کنم. در واقع هیچ تصمیمات و کارهای همسر، اصلا منوط به اجازه من نیست. اما اینطور هست که مصطفی برای من اتفاقات رو شرح میده یا کلا گفتگو میکنیم. من هم نظرم رو میگم. بعد مصطفی هر تصمیمی بگیره، فقط با احساسات من مواجه میشه. اگر اون تصمیم در راستای ارزشهای زندگی مشترکمون باشه (مثلا برای رضای الهی یا بهبود معیشت و ...) از روی نشاط من، همسر انرژی مضاعف میگیره برای ادامه کارش. اگر اون تصمیم در راستای ارزشهای زندگی مشترکمون نباشه، من کمانرژی میشم. بعد خودش ازم میپرسه که چ

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 17:53

قبل از انتشار این مطلب بگم: سوال پیش نمیاد این حرفها تکراری نیست؟ آخه صالحه چقدر بشنویم از زندگی مشترک تو و شوهرت؟ آخه به ما چرا؟ تا کی میخوای زندگی مشترکت رو سوژه کنی و توی حلق ما کنی؟ وبلاگت پر شده از این خاله زنک بازیها. اصلا اینا چه به درد مجردها میخوره؟ جواب من اینه:  اگر ما صدامون رو بلند نکنیم؛ صداهای دیگهای بلند میشه... صداهایی در زیبا جلوه دادن هرزگی، چشم چرانی، شهوترانی در خیابان و در مکانهای عمومی. صداهایی در عادی سازی و هنجارسازی برای به رسمیت شناختن همجنسگرایی؛ همه جنسگرایی و همهی این اعمال و گرایشات شنیع و مهوع. (مصاحبه علی ضیا و اردشیر رستمی رو جستجو کنید و ببینید!) صداهایی در عادی سازی ازدواج سفید؛ به دنیا آمدن فرزندان نامشروع و خانوادههای تک والد و تقاضا برای زیاد شدن مراکز نگهداری از کودکان بیسرپرست و ...  صداهایی که فقط از فروپاشی نهاد خانواده و کمرنگ شدن دین و دینداری خبر میدن... داشتم میگفنم: من هیچوقت به این غلظت به درهمتنیدگی اعمال زن و شوهر ایمان نداشتم. هیچوقت تا این اخیرا... روزهایی که توی خونهام، زیر کولر، هوای خنک. رختخوابها رو جمع میکنم و صبحانه بچهها رو میدم. در حالی که هیچ دغدغهای ندارم. مصطفیجان همیشه حواسش به نون و تخممرغ و کره و پنیر و اینجور چیزهای صبحانه و میوه توی یخچال هست. کافیه من شب قبل؛ حتی ساعت یازده یا دوازده شب بهش بگم، تهیه میکنه. یک ناهار ساده میگذارم و مینشینم روی کاناپه درب و داغونمون، مشغول خوندن قرآن میشم، یا کتاب میخونم. خونه رو نیم ساعت قبل از ورود همسر با بچهها مرتب میکنیم. و روزانه کمی هم کارهای دیگه انجام میدم. بالای سر بچهها هستم و مراقبشونم و همین. سه روز در هفته هم میرم با

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 17:53

قرار شد یه تصویر از شخصیت افسانهای_اسطورهای خودمون بنویسیم. اینجا... میخک جان فراخوان دادند.من اولش در ذهنم، خودم رو وجود نیرومندی مثل روحالقدس یا کسی مثل خضرنبی تصویر کردم. یعنی خصلتهای قدرت روحی، فرازمانی و فرامکانی بودن، ازلی و ابدی بودن برام خیلی پررنگ بود.اما بعدش نظرم عوض شد. تصمیم گرفتم بیشتر از دل ماجراهای خودم بیرون بکِشمش.چند روز پیش مطلبی خوندم از خطر فلورایدی که به آب آشامیدنی لولهکشیها میزنند و تصمیم گرفتیم فقط آب معدنی بخریم و بخوریم.و امروز یک ویدئو دیدم از خطرات مواد تشکیلدهنده بطریهای آبمعدنی که با گرمای خورشید و سرمای یخچال وارد آب داخل بطری میشن.و استیصال خودم...و امشب که دو پیمانه برنج پر از سنگ و جوجو رو پاک کردم و چند بار شستم و برنج رو گذاشتم. بعدش کباب تابهای درست کردم. دیدم گوجهاش کم شد، از شیشه رب یه قاشق از قسمت کپکنزده ریختم توی قابلمه کباب تابهای. کاری که اولین بار نبود میکردم و فکر کنم خیلی از مامانها این کار رو میکنند. چون به خاطر یه ذره کپک نمیشه شیشه رو دور انداخت.اما اینبار بلافاصله به غلط کردمی افتادم اونسرش ناپیدا. چون احساس کردم قابلمه بوی کپک میده. انقدر از دست خودم عصبانی شدم که کل شیشه رب رو انداختم تو سطل آشغال.ولی دیگه کاری بود که کرده بودم!به کسی چیزی نگفتم و غذا رو به همراه سالاد شیرازی آوردم سر سفره و کشیدم و تمام مدت عذاب وجدان داشتم که دارم سم به خوردِ بچهها و همسر میدم و فردا همهمون حالمون به هم میخوره.همسرم گفت: چیکار کردی کباب بو و مزهی دودی میده؟ و من یادم اومد که این بوی ادویه مخلوطی هست که عروسخالهام بهم داد و ترکیباتش رو بهم نگفت و منم امشب زدم به این کباب تابهای.زن خانهدار بودن کنار همهی ش

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 16:33

الهی ما اظنک تردنی فی حاجه قد افنیت عمری فی طلبها منک

خدایا من گمان نمیکنم من را رد کنی در درخواستی که عمرم را فنا کردم در طلب آن از تو.


نه از خداوند دنیا رو درست و حسابی طلب میکنیم.

نه آخرت رو...

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 16:33

مامانم شب عاشورا رفت مشهد با دوستانش. کل دهه محرم، من خونه مامان نرفتم یه جورایی. هر وقت رفتیم زود بلند شدیم بریم هیئت خودمون. هیئتمون هم یه بخشی داشت که نه مهد کودک بود و نه کاملا هیئت. هیئت بچگونه و بیشتر دخترانه بود. مدیریتش دست دوست خوبم یسرا بود. واقعا از جون و دل مایه گذاشت برای هیئت دخترانه که خاطرهی عالیای تو ذهنشون ساخته بشه. ذخیرهی آخرتش بشه الهی. مامان که برگشت، هی اصرار داشت بریم خونهشون. آخرش هم رفتیم خونه مامانبزرگم (که تازه از شهرستان اومده پیش ما و نزدیک خونه عمهام) مامان دید من خیلی حال و هوام خوب نیست. فرداش اومد خونهمون. خلاصه شروع کرد به کمک کردن بهم توی کارها. جارو زد و یه ذره گردگیری و تمیزکاریهای ساده آشپزخونه.  البته خدا رو شکر، هم فریزرم تمیز بود، هم یخچال، هم گاز. هم اینکه خونه تمیزکاری اساسی نیاز نداشت. مامان میگفت خونهتون تمیزه و مشخصه که هر روز وقت میذاری و ... مامان جدیدا یه دوره شرکت کرده در مورد اصول خانهداری. مدام در مورد اون صحبت میکرد. من هم مجبور بودم گوش بدم. مامان همیشه میگه سالها به اصول خانهداری بیتوجه بوده و تازه داره با خالی کردن سینک و روشن کردن ماشین لباسشویی و جارو زدن خونه دوست میشه. البته که خوب یادمه این چیزها رو چند سال پیش هم میگفت. غافل از اینکه همهی اصول خانهداری رو بکنی یه کارشناسی، من کارشناسی ارشدم رو زمانی گرفتم که خانهداری در مدیریت بحران رو پاس کردم. هر روز هفته آماده بودم که همسر بهم بگه، ساک خودت و بچهها رو جمع کن بریم قم، بریم تهران و ... و دکتری خانهداری در مدیریت بحران رو وقتی گرفتم که مدام ساک جمع میکردم و میرفتم خونه مامان با سه تا بچه، با انواع کیفها و بستههای متنوع؛ پوشک و

برچسب: نویسنده: الینا طباطبایی تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 16:33

صفحه بندی